منوچهر خان حكيم
246
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
القصّه كه آن شب را گذرانيدند . روز ديگر كه آفتاب سر زد ، باز از طرفين صف راست شد . باز از ميان سپاه قبطال همان اهرمن به مانند پيل جنگى به ميدان درآمد . اسكندر فرمود زنده فيلى را كه به مانند كوهى بود و به غايت جنگى بود ، فيلبان آن فيل را به ميدان برد و آن جوان را به دو نمود و گفت : حريف را درياب ؛ كه فيل دمان حمله بر آن عادى زده ، روبرو شد كه طرطوس سر خرطومش را گرفته نعرهء رعدآسا از جگر بركشيد و مجرّد خرطومش را از كاسهء سرش بيرون آورده بر يك طرف انداخت ؛ فيل بر زمين غلطيده ، جان سپرد . اسكندر از مشاهدهء آن حال بر آشفت و روى به جانب ارسطو كرد و گفت : اى حكيم ! همانا كه دولت از من رميده شد . ارسطو گفت : اى شهريار ! دغدغه به خاطر شريف خود مرسان و پناه به حضرت پروردگار عالم كن كه آخر شما را فيروزى خواهد داد و چون بخت بلند شما را يارى كند ، سر اين فتنه را به زودى ببندد . اما اگرچه يك موى شهريار عالم در نزد من عزيزتر از عالمى است ، اما در اسطرلاب چنين يافتهام كه در همچون وقتى شما را عازم رزم بايد شد كه كوكب شما منصور است . پس چون [ رو ] به ميدان آورى ، او را به زخم كمند در آورى و چون دست و گردن او را بسته باشى ، هر اعضاى او را خواهى حربه بزن كه كار او ساخته شود . اسكندر از مژدهء ارسطو به غايت شاد و خرّم شد ، اشاره كرد تا صندوق اسلحهء او را حاضر كردند . اوّل هفت جامهء حرير از جهت نرمى و استراحت بدن پوشيده ، زره چهار آينه ، ساعد بند ، زانوبند بسته ، قوت « 1 » مطلّا بر سر گرفته ، مكمّل و مسلّح شده بر مركب ميمنت فرجام سوار شده ؛ شهرياران اردوى منصور بر دست راست و دلاوران او بر دست چپ آن عالى مقدار متوجّه ميدان شدند . چون به دو دانگهء ميدان رسيد ، شاه كشور ستان هر يكى را به زبانى عذر خواسته ، بازگردانيد تا به صف لشكر فرستاد و خود سر راه بر طرطوس گرفت . آن عادى ، نهيب به شهريار داد ؛ آنگه شهريار عالى اللّه را ياد كرد ، دست به كمند شصت خم كرده بر جانب طرطوس انداخت كه هفت هشت ( 158 ) حلقهء كمند بر يال و بال آن عادى بند شده ، اسكندر عنان مركب را باز گردانيد
--> ( 1 ) . قوت : يعنى خود ، كلاه خود .